مهمونی
امشب واسه شام مهمون داریم.خاله الهه و عمو محمود دوست بابایی می خوان بیان خونه.نی نی شون الناز هم هست.وقتی ما رفته بودیم خونه شون همه اش با هم دعوا می کردین.اون از تو بزرگ تره و اون موقع تو تازه راه میرفتی.الناز تا می دید تو داری راه میری تو رو هل می داد و تو هم خیلی ترسیده بودی و تا الناز می اومد پیشت گریه می کردی.ببینم امشب چی کار می کنین.من الان می خوام برم خورش درست کنم که حداقل یکی از کارهام رو انجام داده باشم.قورمه سبزی با مرغ شکم پر.پلو هم که الان زوده.اگه خوب شد عکسش رو می ذارم.ببینم چی میشه.
اینم از کادوی عمو محمود واسه ایلیا



مهمونی
